سلام
اول از همه مي خواستم بگم از دست همتون ناراحتم آخه بي انصاف ها حتما هر كي آپ مي كنه بايد بياد خبر بده فكر نمي كنيد يكي كه كلي پيوند داره مثل من چقدر طول مي كشه تك تك به همه دوستاش خبر بده خوب هر كي مياد نت يه سري كو چلو مچولو به دوستاي پيوند وبلاگش بزنه خوب چي ميشه مگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
اين دفعه آخري مخصوصا كسي و خبر نكردم ببينم كي واقعا به نوشته هام اهميت مي ده ولي بعضي ها حتما بايد بري بهشون بگي يا براشون نظر بزاري خوب بابا اول، دوم نداره هر كي اومد نظر بزاره چشم منم با جون و دل مي رم به وبلاگش سر مي زنم تو اين چند وقت به وب همه دوستام سر زدم ولي از اون همه يه چند تاي شون بهم سر زدن يا برام نظر دادن ولي با اين همه كه نمياين و نظر نمي دين بازم دوستتون دارم و به عشق شما عزيزانم مي نويسم ![]()
امروز روز يكشنبه 3/2/87 صبح5:30 از خواب بيدار شدم براي خانومي تك زنگ زدم براي نماز
بيدارش كردم بعد خودمم بعد از نماز خوابم برد ساعت 9:00از خواب بيدار شدم هر چي خواستم صبحانه بخورم ميلم نكشيد نشستم پاي كامپيوترم يكم با هاش ور رفتم رفتم سراغ تلويزيون واي كه تمام برنامه هاش تكراري رفتم سر كانالهاي ماهواره زدم pmc
آهنگ از داريوش گذاشته بود ![]()
رو مي كنم به آيينه رو به خودم داد مي زنم ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم
رو مي كنم به آيينه من جايه آيينه مي شكنم
رو به خودم داد مي زنم اين آيينه است يا كه منم
من و ما كم شده ايم خسته از هم شده ايم
بنده خاك، خاك ناپا ك خالي از معناي عادت شده ايم
رو مي كنم به آيينه رو به خودم داد مي زنم ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم
دنيا همون بوده و هست حقارت از ما و من وگرنه پيش كا ئنات زمين مثل يه ارزنه
زمين بزرگ و باز نيست دنيايه رمز و راز نيست
به هر طرف رو مي كنم راه رهاي باز نيست
من و ما كم شده ايم خسته از هم شده ايم
بنده خاك ، خاك ناپا ك خالي از معناي عادت شده ايم
دنيا كوچيكتر از اونه كه ما تصور مي كنيم
فقط با يه عكس بزرگ چشما مونو پر مي كنيم
به روز ما چي اومده من و تو خيلي كم شديم
پاييز چقدر سنگيني داشت كه مثل ساقه خم شديم
من و ما كم شده ايم خسته از هم شده ايم
بنده خاك، خاك نا پاك خالي از معناي عادت شده ايم
رو مي كنم به آيينه رو به خودم داد مي زنم ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم
رو مي كنم به آيينه من جايه آيينه مي شكنم
رو به خودم داد مي زنم اين آيينه است يا كه منم
چه قدر با اين آهنگ حال كردم خيلي باحال بود نمي دونم چي شد يك يهوي گشنم شد شد ياد خانومي افتادم كه هميشه مي گي علي جون صبحانت و بخور تو كه ناراحتي معده داري منم گوش كردم رفتم سر يخچال 2 تا از تخم مرغ هاي يخچال و برداشتم رفتم سراغ آشپزي و بعد خوردن دست پخت خودم خوشمزه شده بود بد نبود مي شد با نمك تحملش كرد
و خورد بعد باز اومدم سر كامپيوترم نشستم آهنگ هاي دار يوش و گوش دادن واي كه چقدر شاهكاره ساعت داره حوالي 11:30 ميشه خيلي خوش حالم زمان داره زود ميگذره بعد گوش دادن به آهنگ هاي داريوش رفتم دوش گرفتم بعد و بعد از چند وقت كه اجازه نداشتم صورتمو اصلاح كردم
اومدم افتر شيو زدم
مو هامو سشوار كشيدم حالت هميشگي شو گرفت رفتم سراغ تلفن زنگ زدم به ناز خانومي باهاش ساعت 4 بعد از ظهر و هماهنگ كردم براي رفتم به نمايشگاه مطبوعات همين حين مادر وارد اتاق شد برام ميوه آورد ازش تشكر كردم ميوه ام مو خوردم يكم دراز كشيدم خوابم برد ساعت 2 بعد از ظهر بود يه ليوان آب خوردم حالم جا اومد مادر م برام ناهار آورد بازي بازي يكم ازش خوردم بلند شدم لباسهامو پوشيدم اسپري برداشتم به قول مادرم باهاش دوش گرفتم بعد رفتم كفشامو پوشيدم يه دستي بهش كشيدم برق افتاد رفتم سوار ماشين شدم رفتم دنبال خانومي ولي يه نيم ساعتي دير رسيدم وقتي ديدمش اومد بهم سلامك كرد يه نايلون دستش بود بهم داد و گفت اين براي تو اين همون سوپرايزيه كه بهت گفتم دست كردم تو نايلون از توش يه قلب
خوشگل بزرگ در اومد واي كه چقدر زيبا بود قرمز قشنگ ازش تشكر كردم با هم رفتيم كه با مترو بريم رفتيم خيلي شلوغ بود اونم با من اومد تو قسمت مردونه وقتي رسيديم به مصلي پياده شديم رفتيم بعد از كلي پرسجو جاي نمايشگاه و گير آورديم حالا رفتيم كلي پله داشت همه رو رفتيم پايين حالا هر چي نگاه مي كنيم ميبينم خلوت بهش ميگم نكنه تعطيل باشه ميگه نه دوستم گفته تا ساعت 21:00 دايره رفتيم از يه آقاي پرسيدم اون بهم گفت تا ساعت16:00 بوده الان دارن جمع و جور ميكنن
اين همه راه رفتيم بسته بود ولي كلي خنديديم برگشتيم رسيديم ميد ون فردوسي مي خواستيم بريم انقلاب بهش گفتم پياده برم قبول كرد تا اونجا پياده رفتيم مي خواست بره كافي نت براي ثبت نام سفر حج رفتيم با هم نشستيم تمام فرماش و براش پر كردم آخر ش بود كه يهو گوشيش زنگ خورد رو كرد بهم گفت از خونمونه چيزي نگو صحبت كرد بعد من رفتم تو وبلاگم اون رفت آف هاشو چك كرد بعد منم وقتي آيديش باز بود رفتم از طرف اون براي خودم آف گذاشتم كه عليرضا جونم دوست دارم بعد اونم داشت مي خنديد همش با خنده مي گفت توهم زدي ها بزار خودم برات بنويسم خلاصه كارمون تموم شد از برگه هاي ثبت نامش پيرينت براش گرفتم بلند شديم و رفتيم بيرون باز پياده به سمت ميدون فردوسي برگشتيم پايين چهار راه وليعصر نزديك تائتر شهر رفتيم تو پارك با هم بستني خورديم من بستنيم تموم شد مي خواستم از بستنيش بخورم ولي گفتم شايد خوشش نياد بلند شديم اومديم رسوندمش خودم برگشتم به سمت خونه چند ثانيه اي نبود ازش دور شده بودم ولي انقدر دلم براش تنگ شده بود كه نگو ساعت22:00 رسيدم خونه لباسمو عوض كردم قلبمو نگاه كردم بعد گذاشتمش تو كمد رفتم كه بخوابم دراز
كشيدم داشتم به اتفاقاتي كه امروز برام افتاده بود فكر مي كردم كه چشمام بسته شد و خوابم برد ![]()
لحظه ديدار نزديك است :
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد دلم و دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
سلام سلام ![]()
![]()
يه چند وقتي بود كم پيدا بودم خودم مي دونم
ولي چاره اي نيست يكم مشكل داشتم
.
امروز اومدم نت و رفتم نظرات تون و بخونم همه دوستانم شرمندهام كردن . تا يادم نرفته از دوست خوبم ياسي جون(رضا۸ جون ۸یاسی )، غزل (ساحل يخي) آزاده (تو اهل پاييزي و من عاشق پاييز ) دريا (كافه زير دريا) تشكر كنم كه با نظرات خودشون شرمندم كردن البته دوستاي زيادي بودن ولي الان همين چند نفر به ذهنم رسيدن ولي براي اينكه جاي گله نباشه اسم همه رو مي گم مارال (دل نوشته هاي دلتنگ)با اون شعر هاي زيباش سميه (شاخ نبات )با اون مطالبو عشقش به خدا آيدا (ماه مهربون) با اون خنده هاش و مي سي گفتن هاش ستاره (راز عشق ) با اون مطالب پر مفهوم و زيباش الهه ( خواب صورتي ) با اون شعر هاي فوق الاده اش نرگس خانوم (ترنم عشق) فريده خانوم ( در مسير انتظار ) با اشعار و مطالب گيراش هادي ( بي نهايت) با اون ذهن خلاق و افكار نو همه اين دوستان با نظراتشون دلگرمم كردن دلم نيومد ساده از كنار اسم شون بگذرم
و خواستم يه جوري ازشون تشكر كنم .![]()
بريم سراغ خاطره ها بله خاطره هاي داغ كه براي دو سه روز پشت سر هم هستش اميد وارم همون تور كه براي من جالب بود براي شما هم جالب باشه .
دوشنبه 22/7/87
صبح با صداي كوك شده زنگ موبايلم از خواب بيدار شدم طبق معمول با
خانومي
تماس گرفتم (((تك زنگ))) كه اون براي نماز بيدار كنم خواب نمونه اونم طبق معمول در جواب يه تك زنگ انداخت . نماز و كه خوندم لباس پوشيدم رفتم بيرون كه برم پادگان يه يه ساعتي طول كشيد كه رسيدم به پادگان طبق معمول توي مراسم صبح گاه شركت كرديم بعد اومديم تو اتاق براي صبحانه تصميم گيري كرديم قرار شد تخم مرغ و بگيريم خلاصه تخم مرغ فراهم شد در حين خوردن بزاريد براتون بگم يه 8 نفري بوديم
تو يه اتاق جمع شده بوديم كه داشتيم تخم مرغ و دوغ مي خورديم كه ديدم در باز شد سرهنگ اومد تو اتاق همه لقمه تو دهن بلند شدن ايستادن يه وضعيت خنده داري بود
از همه مهمتر قيافه بچه ها ديدن داشت هر كي به يه حالت مونده بود خود سرهنگ قسمت مون خنده اش گرفت وگفت پيك نيك خوش مي گذره و رفت و در حين رفتن رو كرد به من بعد گفت بيا اتاقم من نمي دونم بين اون هشت نفر چرا من (
بعده ها فهميدم به خاطر روابط عمومي قوي
) رفتم تو اتاقش ديدم يه برگه بهم داد گفت برو اينجا و اينجا پيش فلان كس اين چند تا امضاء و برام بگير ما هم قبول كرديم رفتيم رسيدم دفتر اتاق فرد مورد نظر بعد از تو ضيح دادن به آجودان (((منشي به اصطلاح نظامي))) بودم كه ديبدم هي مي گه نمي شه نمي شه بري داخل كه داشتم كلافه مي شدم كه ديدم داره هي سر و وضعش و درست مي كنه كه خيلي عصباني شدم خواستم بگم چته كه يه دست و رو رو ي شونه ام احساس كردم برگشتم چشمتون روز بد نبينه يه امير(((((امير يه درجه نظامي هست كه از سرهنگ بالاتره))))) بود من و مي گي به تته پته افتاده بودم
كه يهو اون پسر گفت درود امير با احترام نظامي منم اينقدر حول بودم
كه اومدم بگم درود گفتم سلام س امير واي چه سوتي داده بودم به جاي درود گفتم سلام بجاي امير داشتم مي گفتم سر هنگ كه گفتم س امير خيلي ضايع بازي در آوردم بعد از اين همه خدمت بگذريم انگار خود امير فهميده بود چون يه خنده اي كرد با دست زد رو شونه ام بعد رفت يه نفس راحت كشيدم رفتم تو دفتر دوستم تو همون ساختمون نگو اونا هم منتظر امير بودن چون براي بازديد اومده بود حالا نگو اينا من با امير اشتباه گرفته بودن در زدم ديدم يكي بلند گفت بفرمايد يهو ديدم يكي اومد در و باز كرد همه بلند شدن احترام گذاشتن يه 6 نفري تو اتاق بودن 2 تا سر هنگ 4 تا سر باز همشون بلند شدن زير پاي من
واي چه حالي داد سرهنگ ها برام احترام گذاشتن ولي وقتي ديدن منم صداي اه و اوهشون در اومد ولي من داشتم زير زيركي مي خنديدم
سرهنگا همون جوري خشكشون زده بود داشتن من و نگاه مي كردن اون روز گذشت ولي يه سوتي ديگه اتفاق افتاد عصر رفته بودم مسجد نماز بخونم وسط مسطاي نماز بودم ديدم گوشيم داره زنگ ميزنه
آهنگشم يه آهنگ جلفي بود فرض كنيد همه جا ساكت بعد همه دارن تو حال خودشون نماز مي خونن بعد گوشي با اون آهنگ صداش در بياد هر كي بود خيلي سمج بود
ول كن نبود هي زنگ مي زد نمازم كه تموم شد سري قطعش كردم شماره رو ديدم اگه گفتيد كي بود
ناز خانومي
بود دلش برام تنگ شده بود زنگ زده بود حرف بزنه واي چه روزي بود اين دو.شنبه .
چهار شنبه 24/7/87
امروز مثل هر روز با بچه جمع شديم تو اتاق براي خوردن صبحانه ولي درست كردنش با من بود يه هيتر داشتيم يه مايتابه 15 تا تخم مرغ كره رو آب كردم هر 15 تا تخم مرغ و شكستم انداختم توش درشم گذاشتم بعد يه 5 دقيقه 10 دقيقه اي ديگه اومدم با لا سرش در ش و برداشتم چشمتون روز بد نبينه
پف كرده بود مثل كو كو شده بود
و هيچ شباهتي به نيمرو نداشت فقط رنگش زرد مونده بود چهار شنبه هم داشت مثل بقيه روزا تموم مي شد كه با يه خبر كل پادگان رفت
رو هوا راديو اعلام كرد كه 2 ماه از خدمت سر بازي كسر مي شود و اين قانون از تاريخ 30/7/87 قابل اجراست من و مي گي داشتم شاخ در مي آوردم يعني من با احتساب اين 2 ماه كم شدن برج 10 كارت پايان خدمتم و ميگيرم و اين 2 ماه هم كه مونده يك ماهش مرخصي هستم چون 30روز دقيق مرخصي دارم و ميرم مرخصي و فقط يك ماه مي مونه يعني يك ماه بيشتر نمي رم پادگان خيلي خوشحال بودم
اين چند خط جزو خاطره ام نبود فقط براي دلم نوشتم كه هر وقط ديدمش ياد اون روز بي افتم.
راستي بچه ها من ديگه كمتر
مي خوام بيام نت چون خيلي وابسته شدم مي خوام كمش كنم . راستي يه عكس از وابستگي مو به اينترنت و براتون مي زارم.

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت![]()
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت![]()
سلام دوستان عزيزم ![]()
حتما" ميگيد ماه رمضان تمام شد
چرا عليرضا ميگه سلام رمضان خداحافظ رمضان ؟؟؟ ![]()
ماه رمضان كه تموم شد چرا سلام ؟ !![]()
ولي من بهتون ميگم انگار همين ديروز بود كه همه براي اولين بار بلند شدن كه سحر ، سحري بخورن انگار همين ديروز بود كه هم كنار هم سر سفره افطار نشست و دعا كردن
روز هاشون و باز كردن آره انگار همين ديروز بود ولي اين ديروز كه اسمش يك ماه بود وفاميلش سي روز به اندازه يه چشم بهم زدن رفت و تموم شد كي فكر مي كرد به اين سرعت ماه رمضون امسال هم طي بشه يادتونه اول ماه رمضون گفتم يه حس و حال خوبي دارم يادتون ولي حالا با تموم شدن اين ماه مبارك اصلا" حس و حال درست و حسابي ندارم نمي دونم چرا ولي حسم خوب نيست شايد به خاطره خودم به خاطر مردم آخه تو اين ماه همه سعي مي كردن بهترين كار ها رو انجام بدن كار بد نكن همه تو اين ماه جشن رمضان بپا مي كنن ولي بعد اون هيچي يعني فقط كار خوب مختص همين يك ماهه سر پرستي بچه يتيم قبول كردن. زنداني آزاد كردن ماله همين ماهه.
ولي من حسم به خاطر اين خوب نيست كه ماه رمضون تموم شد
و ديگه همه بر مي گردن سراغ خلق و خوي قبل خودشون يعني باز دروغ و ريا تزوير آخه خداجون چرا اين جوري چرا همه فقط بايد خودشون يك ماه مومن نشون بدن بد از اون هر كاري مي خوان مي كنن براي چي مي تونيم اين حق و به خودمون بديم چرا آيا تا به حال به این چشم بهم زدن تموم شدن ماه رمضون دقت كردين !!!!نه دقت نكرديم چرا چون اگه مي دونستيم بعد ش باز گناه نمي كرديم مي دونستيم كه اين گذشت بسرعت زمان كه انگار همين ديروز بود از عمر ما كم ميشه والاٌ ماه رمضون سالهاي ديگه مياد ميره ولي عمر ما يه جا تموم ميشه ولي ماه رمضون بعد ما باز در جريان پس كي ميخوايم به فكر اصلاح خودمون باشيم كي مي خوايم به فكر اصلاح خودمون باشيم البته شايد بگين چرا اين قدر غمگين ولي يه چيزاي ديدم به چشمم كه من به اين واداشت كه اين جوري بنويسم تا شايد دلم يكم آروم بشه راستي بچه ها يه خاطره خوب و باحال از آخرين روز ماه رمضون و عيد فطر فرداش به همراه عكس از پادگانمون براتون گذاشتم هر كي حوصله خوندن و ديدن عكس و داره مي تونه بره تو
ادامه مطلب ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
استقلال یا پرسپولیس
برنده دربی بازی روز جمعه چه تیمی هست
دوستان در این نظر سنجی شرکت کنید و نظراتتون رو بگید .
یک: چی تیمی برنده میشه دو: با چه نتیجه ای سه: زننده گلها
سلام ![]()
سلامي چو بوي خوش ماه مهر
سلامي چو بوي خوش مدرسه و كتا ب و دفتر ![]()
خوب اول هر چيز مي خوام يه چيزي بگم كه خيلي ديشب تا حالا اذيتم كرد همش تقصير اين بلا گفا ست از ديشب تا حالا![]()
نمي دونم چه مرگش شده يه دفعه اصلا ً وارد وبت نمي توني بشي يه دفعه وسط نوشتن ارور مي ده يه دفعه هم تمام و تكميل نوشتم ذخيره نشد آي كه اينقدر حرصم گرفت كه مي خواستم سيستم و از پنجره شوت كنم بيرون خوب بگذريم بيرم سراغ اصل كاري ![]()
خوب از ديشب تا حالا مي خواستم يه خاطره براتون بنويسم مگه مي شد ولي حالا انگاري خدا رو شكر داره مي شه
البته اين خاطره رو الان ننوشتم ها اون موقع كه هنوز تو پادگان بودم و دوران درجه داري مون تموم نشده بود نوشتم يعني اون روزا گوشه كنار دفترم هر وقت، وقت گير مي آوردم مي نوشتم پس بريم سراغ خاطره
امروز 28/7/86 شنبه صبح
من ومجيد و مهدي (سه تفنگدار)
سه تاي تاز ه از مرخصي اومديم هنوز اومده و نيومده
بردنمون سر كلاس ما سه تا كنار هم نشستيم مهدي حالش زياد خوب نيست سرش رو پاشه انگار خوابيده مجيدم از اون ناراحتر چرا نمي دونم
خودش مي گه سر يه موضوعي ناراحته آخ منم كه تو اين مواقع مي خوام اداي اين آدماي كه به طرف مقابلشون دلداري بدن و در بيارن
آخه نيم دونيد تو اين قبرستون (پادگان )
بميري هيچكس به دادت نمي رسه مگه اينكه يكي مثل ما سه تا با هم دوست باشيم همديگر و دلداري بديم اونم دلداري هاي من كه آخرش يكي مي خواد خود من و دلداري بده
آقا ما كه ته توي قضيه رو در آورديم فهميديم رفيقمون
عاشق
شده حالا اين آقا مجيد هي داره از اين رفيق شفيقش تعريف مي كنه حالا يكي مي خواد بهش بگه بس كن كه آخر بهش به روش بهروز وثوقي گفتم اي بابا مصبت و شكر مار و ياد اون چيزاي كه نداريم (((( ازش دوريم ننداز )))))
حالا يكي مي خواد من و دلداري بده منم رفتم تو حال و هواي خونه واي خدا جون من كامپيوترم و مي خوام
من ناز خانومم و مي خوام
من گوشيم و مي خوام مي خوام با ناز خانوميم حرف بزنم
حالا اينا يه طرف سر دردم يه طرف ديشب تو اتوبوس نتونستم بخوابم مثلا ٌ از اين اتوبوسا نمي دونم اسمش چيه چيه بابام بيليط شو گرفته بود برام از اونا كه موقعه ايستادن از اون صدا هاي پيييييييييييييييييس پييييييييييييييس از خودش در مي اره فكر همه جا رو كرده بوديم الا فكر اينكه يه بچه كوچيك هم تو ماشينمون باشه نكرده بوديم واي كه مادرش چه بيخيال بود مثلا داشت بچه اش رو شير مي داد بخوابوندش
خودش خوابش
برده بود اين بچه ام هي نق مي زد بخدا مي خواستم سرم و بكوبم به شيشيه آخه داشتم از سر درد مي مردم
تو اتوبوس پشت صندلي هم با اين قد رعناي بنده كه پا هام از صندلي جلوي مي زد بيرون هم يه طرف حالا همه اينا كنار هم بزاريد بعلاوه اينكه فردا هم بايد بري پادگان كه اصلا ٌ نمي توني اونجا استراحت كني حالا ببینید چی می شه خلاصه بگذريم اون روزم گذشت ولي ياد تون باشه يادم بندازيد يه خاطره بهتر٬
سوتي
بي نظير من تو تاريخ و براتون بگم خودم كه هر وقت يادم مي افته از خجا لت ميميرم وزنده مي شم
بچه ها من داشت كم كم يادم ميرفت بيشتر به خاطر شباي ليلية القدر مي خواستم آپ كنم بچه ها من خيلي گرفتاري دارم خيلي بيشتر از اون كه فكر مي كنيد خيلي خيلي محتاجم به دعا هاتون برام دعا
كنيد همين الان كه دارم مي نويسم نزديكه اشكم در بياد آخه يكيم احساسا تي ام ![]()
قرآن بجز وصف علي(ع) آيه ندارد
اسلام بجز حجّت علي(ع) مايه ندارد
رفتم به زير سايه لطفش بنشينم
ديدم علي(ع) نور بو د و سايه ندارد
*********************************
*********************************
ما زين جهان از پي دلدار مي رويم
از شوق ديدن يا ر مي رويم
ج سلام بچه ها
اصلا نمی خواسنم امروز آپ کنم نمی دونم چرا خیلی دلم گرفته بود هر کاری می کردم اصلا انگار تمام غم های دنیا تو سینه من یهو سرازیر شده یه چند وقتی با دوست جونیم بعد از یه مدت کوچولو مو چو لو قهر بودن آشتی کردیم الان اینقدر دلم براش تنگ شده که نگو دلم میخواد پیشم بود بغلش می کردم باهش حرف می زدم بازم با اون جوابای آروم کنندش دلم و قرار می بخشید ای کاش این لحظه های دوری به مثال یه چشم بهم زدن بگذره ای کاش بچه ها برام دعا کنید
ــــــــــــــــــــــــــــ
تو فصل سرد کابوس٬که درد و غم زیاده
حاکم شهر سنگی یه حکم تازه داده
تمام عاشقا رو سپرده دست جلاد
گفته که دیگه این شهر هیچ عاشقی نمی خواد
یکی یکی دلا رو بسته به چوبه دار
گفته فقط بمونن قلبای سرد وبیمار
بازم سکوت وتردید شهر وگرفته در بند
جلادا عاشقا رو دوباره دوره کردن
تو گرگ و میش این صبح یه قتل عام تازس
تا شب رو دست این شهر یه عالمه جنازس
مردم شهر سنگی هنوز اسیر صبرن
به جای کلبه عشق به فکر سنگ قبرن
سلام بچه ها امروز اصلا نمی خواستم آپ کنم ولی هر کاری کردم دل نیومد که ماه رمضان بخواد شروع بشه و من در بارش حرفی نزنم . نمی دونم چرا ولی هر وقت ماه رمضمون میشه من یه حس خواصی دارم نمی دونم و لی هر چی هست خیلی با هاش حال می کنم یه حس غریب ولی برام آشنا از اون سحر هاش گرفته از سفره سحری غذای سحر صدای رادیو صدای مادرم که هی میگه زود باشین زود باشین از نماز صبح ماه رمضون از خوابیدن بعد از سحر از حس و حال گشنه بودن و تشنه بودن تا افطار از افطاری دادن و افطاری رفتن و چیدن صفره افطاری تا فیلم های مناسبتی این ماه فقط برای یه کار اونم از برای رضا خدا حالا فهمیدم حسم خوبم چیه آره نزدیک شدن به خدا درسته خدا جون خیلی می خوامد
راستی بچه ها من پارسال ماه رمضونم با دو تا خاطره تلخ و شیرین تموم شد اول تلخ رو می گم تا بعدش با خاطره شیرنم خودم فراموشش کنم آره سال گذشته مادر بزرگ خوبم چند ماهی قبل ماه رمضون فوت کرد و تنهام گذاشت
دیگه کسی نبود که ازش سوال بپرسم بگم آخ مادر جون حواسم نبود آب خوردم وا ونم بگه مادر فدات اگه حواست نبوده خدا کریم خودش می دونه روزه ات قبوله خیلی دلم براش تنگ شده بگذریم بزارین خاطره خوبه رو بگم سال گذشته من ماه رمضون سرباز
بودم ماه رمضونم تو پادگان تو بجنورد یکی از شهر های مشهد طی شد خیلی برام سخت بود ولی خیلی خوش گذشت با بچه ها خوردن سحری و افطاری دسته جمعی و خوندن نماز و خوندن قرآن تو مسجد وای که چه صفای داشت چه حال و هوای بود تازه یه چیزی داشت یادم میرفت من اونجا با چند نفر دیگه مسئول غذای
بچه ها بودم نمی دونید چه حالی داشت یه نیم ساعت قبل از سحر بیدار بیدار میشدم با دوستام می رفتیم از آشپز خونه سحری می گرفتیم می و مدیم تقسیم می کردیم حالا منی که اگه خونه بودم مادرم می اومد صدام می کرد سحری می خوردم نماز بعد خواب ولی حالا اینجا چی نیم ساعت زود پا می شدم بعد سحری می دادیم آخره همه سحری می خوردیم تازه قابلمه ها رو هم باید اون موقع صبح با آب سر د می بردیم می شستیم بعد از اون ورم وقت افطار نیم ساعت زود تر می رفتیم افطاری می گرفتیم بار مثل به همه می دادیم بعد خودمون م یخوردیم بعد باز باید با اون آب سر د قابلمه ها رو می شستیم و قتی یادش می افتم خندم میگیره منی که تا قبل از افطار بشه خواب خواب بودم حالا کارم کجا کشیده بود مثل یه مادر برای بچه های گروهان سحری و افطاری می دادیم اونجا بود که همش یاد مادر م
بودم جای همتون خالی بود ولی با همه سختیش گذشت حالا امسال خونه ام دلم م یخواد از ماه رمضون کلی استفاده کنم.

به این میگن با یه تیر چند نشون زدن ها هم خاطره شد هم برای شروع ماه رمضمون
راستی بچه ها تو روزای بعد از خاطرات و سوتی دادن ها شیرین کاری تو ماه رمضون توی پادگان براتون می نویسم که از خنده ریسه برید
حکایت کرده اند شبی از شبهای تابستان در خانه میر مشرف خان مشنگی ،به هنگام صرف شام ، برق شهر برفت و خانه در تاریکی و ظلمت غوطه ور شد.میر مشرف خان مشنگی را دو فرزند بود ؛ اولی کاووس و دومی طاووس .کاووس گفت<< درود بیکران بر روح تو ماس ادیسون >> پدر گفت :<<ادیسون که باشد ؟>> طاووس گفت :<<چه طور خبر نداری ،او مخترع برق و لامپ است و این همه چراغ در جهان ،روشنایی از همت او دارد پدر .>>پدر چنان آهی کشید که پشت تاریکی لرزید و سپس بانگ بر آوردکه :<<چرا چنین گویی؟ آن مرد خائن است به عالم بشریت .>>
همسرش روی ترش کرد و گفت :<< ویش ! چرا چنین گویی مرد ؟ >>
گفت : <<قدیم تر که برق نبود ،فانوس بود وچراغ گرد سوز بود و اختیار هر خانه ای به دست صاحب خانه بود ، چون همت می کرد ی فیتیله را بالا می کشیدی و چون اراده به خواب داشتی چراغ را خاموش و شعله اش را فوت .
ولی حالا چه؟ اختیار همه جراغ ها در دست اداره برق است وهر آیینه که بخواهد روشن می نماید و هر آیینه که عشقش کشید ، خاموش و به قول آن با نوی اد یب المعاصر :چراغ ها را من خاموش می کنم .>>
او بسیار داد سخن و از مزایا و معایب و محاسن و مخارج و مواهب بی برقی و با برقی خطبه همی خواند و دیگران در خاموشی ،خاموشی گزیدند و هیچ نگفتند که ناگهان برق آمد و خانه روشن همی شد .
پدر چون نیک نظر کرد ، هیچ در سفره ندید . گویی بیابا ن برهوتی که در آن هرگز نبوده سالاد و دوغ و طعام گرم و فست فود .
پس نگاه غضب آلود کرد بر کاووس و طاووس و همسرش فردوس ،که لپ هایش همی در جنبش و گردش و جوش بود . پس آب در دهان خالی و خشک چرخ همی داد و بزاق به معده خالی همی روان کرد و گفت :<<حرف خود پس گرفتمی که خدایش بیامورزد جناب مستطاب ادیسون را که دیده روشن به اختراع او و معده تاریک ز فراق اوست .اینک همسرم ! در یخچال تخم مرغ اگر هست ، پوست آن بشکن و مفتوح کن و با نیمرویی مرا بساز که سوختم از هرچه زبان فر سایی و بیهوده فرمایی است.>>
اینم اندر حکایت برق رفتن منازل![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سلام دوستان عزیز امروز می خوام خاطرات یک روز از خدمت سربازی ام رو براتتون تعریف کنم
از اون خاطرات که هر وقت خودم یادم می افته نزدیکه سکته کنم
چشم تون روز بد نبینه صبح ساعت 5:30 بود ساعت من شرو به زنگ زدن کرد ما که مست خواب صدا شو قطع کردیم باز این ساعته شرو ع به ونگ و ونگ کردن افتاد دوباره با چشمهای خواب آلود صدا شو بریدم باز ول کن نبود تا دکمه شو قطع کردم چشم تون روز بد نبینه با همون چشمای خواب آلود یه نیم نگاهی به ساعت انداختم و دوباره چشمامو بستم که یه دفعه عین این برق گرفته ها از خواب پریدم
وای ساعت نزدیک 6 صبح بود تند تند بلند شدم دست و روم شصتم و پریدم سراغ جالباسی لباسام و پوشیدن حالا لباس پوشیدم دارم دنبال جورابم می گشتم دیگه گیج شده بودم حالا عجله داشتم با عجله دنبال جوراب می گشتم که یهو دست کردم جیب پشتم دیدم جورابم گذاشتم اونجا که مثلا فردا دنبالش نگردم که چقدرام جای خوب گذاشته بودم و ÷یداش کردم بعد از 15 دقیقه وای که جوراب و پام کردم رفتم تو راهرو که پوتینم بپوشم وای که داشتم دیونه می شدم امروز داره از در و دیوار برام می باره مثل اینکه امروز قرار نیست من برم پادگان آخه نمی دونید یه ذره دو ذره خاکی نبود که انگار دیروز رفته بودم سره ساختمون این جوری هم که نمی ذارن برم تو با اون دژباناهای زبون نفهم (( یکیشون که کادر صبح به صبح عینه برج زهر مار صبح میاد دم در ورودی وای میسته با یه موتور لا مصب بدن سازه یه عینک دودی میزنه کنار موتور وای میسته وای به حال کسی که کارش به اون بیفته دیگه تا آخر روز هی باید بره بیاد یه دفعه به مو گیر میده یه دفعه به احترامات نظامی وای که آدم می خواد خودشو اونجا بزنه از دسته اون آخه زورمون بهش نمیرسه یه روز که همین جوری وایستاده بود من براش یه لقب پیدا کردم کلی فکر کردم با این ذهن صبح اول صبح هر چی فیلم کارتو بازی دیده بودم تو ذهنم مرور کردم تا لقب ترمیناتور
رو برای آقا برگزیدم به دوستم مصطفی گفتم کلی خندیدیم آخ داشتیم از بحث دورمیشدیم ))خلاصه تو فکر رد کردن دم در دژبانی بودم که یه دستمال لز امداد غیبی اونجا تو راهرو پیدا کردم یه دستمال سر و روش کشیدم برق افتاد اونجا بود که یاد اون مثل افتادم که ((((تو نیکی کن و در دجله انداز تا ایزد در بیابان دهد تورا بار ))))) حالا من نمی دونم چی کار کرده بودم که اون دستمال و خدا برم رسونده بود خلاصه تموم شد بند پوتینم و بستم از در خونه زدم بیرون حال رفتم سر کوچه دست جلوی هر تاکسی نگه می داشتم هیچکی اعتنا نمی کرد ولی حال اگه وقت داشته باشی ها هی میان جولو بزور میخوان سوارت کنن چشمتون روز بد نبینه یه روز دو تا از این مسافر کش ها سر این که من سوار ماشینشون بشم داشتن دعوا مکردن کار به فحش و فحش کاری بزن بزن رسید
مار و میگی یک حالی کردیم نه اینکه اونا دعوا میکنن نه این که سر من دعوا می کردن
یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسیدگفتم میپرم جلو یه ماشین میگم آقا اون ماشین و تعقیب کن بعد خودم به خودم گفتم عقل کل تو خودت اینجا ماشین می بینی که میخوای این کار رو بکنی یه دستی زدم پشت سرم تو این فکر بودم که یه ماشین جولوم ترمز کرد از شانس ما از این ماشینا بود که باید وقتی سوار میشی در و صفت بچسبی که به بیرون پرت نشی چون که ممکنه درش باز بشه و بعد ریق رحمت یک جا سر بکشی و بری اون دنیا پیش امواتت بشی جوان ناکام خلاصه هر جور بود رسیدیم دم در پادگان حال یه صف طویل اونجا بود یه دژبان آشخور زپرتی این جا دو تا مسئله بود 1 اینکه چه جوری برم تو که کار داشتم وا باید سر ساعت 7:15 میرفتم آمار میدادم 2 اینکه گوشی موبایلم که همراهم بود چه جوری ببرم تو این دژبان آشخورم که همه جای آدم از ....... تا ........ آدم میگرده
گام به مصطفی افتاد که اون جلو ملو ها داشت برام دست تکون میداد آخ که یه وقتی رعایت نکردن حق تقدم دیگران چه حالی میده اونم تو صف طویل حالا اون هیچی این گوشی و رو باید یه کاری میکردم می بردم تو با خودم که داشتم تفکر می کردم که دیدم یکی داره بند پوتینش رو می بنده یه لحظه از جا پریدم گفتم چرا به فکر خودم نرسید آخه می گن آدم وقتی هول میشه و عجله داره عقل کار نمی کنه رفتم یه گوشه ای پیدا کردم بند پوتین و باز کردم تا آخر گوشی نازنینم و کردم تو پوتینم و بند پوتین و بستم راه که نمی تونستم برم لنگون لنگون خودمو رسوندم یواشکی دور از چشم بقیه به مصطفی که یهو همه دارن پچ پچ می کنن که آره امروز ترمیناتور نیومده ما رو میگی پیش خودم گفتم ترمیناتور کیه که یهو دوزاریم افتاد ما رو باش چه لقبی برا بچه مردم درست کرده بودیم همین جوری دهن به دهن گشته بود تا همه بهش می گفتم تر میناتور به جون خودم 2 هفته از این فکر بکر من نمی گذشت ولی خودمونیم ها حر ف و شایعه چقدر زود پخش میشه مثلا صبح دم در دژبانی بگی فردا بازدید یهو هنوز ساعت 9 نشده کل بچه های ستاد می فهم از اون سربازش گرفته تا اون امیر اومراش فکر کنم اونا هم خودش بعضی وقتا فکر می کنن یه همچین دستوری دادن و یادشون نیست خلاصه رسیدم به دژبان دم در شرو به گشتن کرد اول مو بعد دست انداخت تو جیب و پشت یقه لباس و زیر بغل
وسط ....... و بعد همین جوری میرفت پایین که من داشتم سکته می کردم که الان که لو برم گوشی از پیدا کنه که با هزار تا راز و نیاز رد شدم از خان پنجم آخه اگه گوشی ازم میگرفتم به جرم جاسوسی چند شبانه روز باید باز داشتگاه سر می کردم
همین جوری داشتم می رفتم که رسیدم دم در معاونتی که باید برم رسیدم خواستم که گوشی و در بیارم که یه سر باز وایستاده بود از اون دستمال های روزگار بود که آدمی زاد رو میفروخت به قیمت خود خیار که نه به قیمت ÷وست خیار این قدر ارزون می فروخت که نگو یواشکی رفتم دم در تا رفت بیرون سری رو یه عمل انتهاری گوشی رو از پوتین در آوردم چشم تون روز بد نبینه هنگ کرده بود چه بوی ام گرفته بود راست و ریسش کردم گذاشتم رو سای لنت و صفحه اش رو قفل کردم گذاشتم تو ی جیبم آخی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد به آمار رسیدم دم در دژبانی و رد کردم کسی به پوتین خاکیم گیر نداد این همه گذشته بود تازه ساعت 7:30 بود داشت یادم میرفت یه سروان از اهواز برای ما فرستاده بودن که شده رئیس اداری ما خیلی با حال هر روز صبح بلا استثنا میره ورزش و کلید و میده به بچه های اتاق ((هر کی زود اومده باشه )) از قضا منم اون روز زود رسیده بودم کلید داد به دست من گفت من میرم ورزش تا ساعت 8 میرم کلیدا رو گم نکنی منم گفتم خوب کلید ها رو گرفتم همین جوری داشتم به هشون نگاه میکردم که یه فکر شیطانی به سرم زد اولش صلوات فرستادم گفتم خدا یا ما رو از شر شیطون حفظ کن نزار امروز که با هزار بد بختی اومدیم تو یه هو خراب بشه ولی نشده دیگه مثل همیشه این آقا شیطونه بود که مثل بعضی وقتا پیروز میشد این بارم پیروز شد یه نفس عمیق کشیدم رفتم در رو بستم نشستم پشت میز رئیس اداری کلید انداختم تو قفل کشوی میز درش و باز کردم آره درست حدس زده بودم مهر ورود خروج برگه پایان کار اونجا بود (( آخه بعضی بچه ها با برگه میرن بیرون بعد باید مهر داشته باشه )) منم سریع رفتم برگه مرخصی ها رو آوردم نشستم برگه مهر کردن هی مهر کردم تا اینکه دیدم در داره دستگیرش تکون می خوره که گفتم خداحافظ زندگی تموم شد جونیم باقی عمرم م باید تو باز داشگاه و باقی خدمت لب مرز انجام بدم که دیدم دستگیره چرخید و یکی اومد تو داشتم از تر س زیرم رو خیس می کردم که دیدم یکی از بچه های اتاق موضو رو با هاش در میون گذاشتم اونم استقبال کرد بهش گفتم حامد برو دم در کشیک بکش ببین کسی نمیاد تا من بازم برگه مهر کنماگه کسی و دیدی من زود خبر کن گفت باشه رفت و 5 دقیقه بعد اومد من و میگی گفتم کسی اومده سری داشتم جم جور می کردم که گفت چند تا شده نشمردی گفتم ای بابا محل دید بانی و ول کردی داری سوال می پرسی کلی ترسیدم یهو ته دلم لرزید برگه ها رو جمع کردم و مهر و گذاشتم سر جاش و همهد چیز و مرتب کردم و رفتم حامد و صدا زذم گفتم بیائد تو برگه ها رو شمردیم دیدم دقیقا حدود 240تا برگه مهر کرده بودم داشتم از خوشحالی میمردم آخه نمی دونیداز
240تا 120سهم من بود یعنی 120 روز می تونستم 2 ساعت زود برم خونه به کارم برسم خلاصه برگه ها رو یه جای مخفی کردم تا سروان اداری مون اومد کلید و بهش دادم و از تشکر هاش خیلی خجالت کشیدم آخه به خاطر نگه داشتن کلید کلی تشکر کرد که من خودم از کار خودم و خیانت در امانت که کرده بودم داشتم از ناراحتی می ترکیدم .
اینا گذشت با بچه ها صبحونه تخم مرغ خریدم درست کردیم و خوردیم کلی کیف داد ولی آخرش سر دادن دونگ هر کی از زیرش در رفت که با زور از مه گرفتم اینا بگذرد رفتم سر کار گوشی هم تو جیبم بود منم داشتم نامه تایپ میکردم که تلفن زنگ خورد من و خواستن رفتم اتاق سر هنگ احترام گذاشتم رفتم جلو دیدم یه نامه داد دستم گفت سری تایپش کن منم انجام دادم بردمش تو اتاق سر هنگ داشتم توضیح می دادم که این اینجا جا نشد اینجا تایپ کردم که یهو گوشی شرو ع به زنگ زدن کرد وووووو ووووو وووووو ووووووو صداش قطع بود روی سایلنت بود ولی بد داشت آبروریزی میکرد شانس اوردم سرهنگ نفهمید از اتاق اومدم بیرون با بچه ها کلی عکس انداختیم ساعت داشت از 1 می گذشت که وقت نماز رو نشون میداد که زد به سرم یه برگه مهر شده رو در آوردم اسم خودمم نوشتم و رفتم از در بیرون وای که چه حالی داد چه روز ی بود هیچ وقت این روز از یادم نمیره چه روزی اگه یکی از اون کارام لو می رفت الان من نمی تونستم براتون خاطره آپ کنم تا خاطره جالب بعدی فعلا بای